آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه21تیر95

بعد سفری سه روزه و پرترافیک اومدیم تهران. با اینکه به قول خودمان خیلی زرنگی کردیم و یه روز زودتر مرخصی گرفتیم که زودتر بریم و زودتر برگردیم تا به ترافیک نخوریم و چقدر هم به ترافیک نخوردیم.جاده های شمال کم مونده بود بترکه .من که کم کمداشتم قاط میزدم علی عزیزم که آخراش بی طاقت شده بود. خلاصه رفتیم شمال . ولی به جاش همش بارون بود و خنکی و آدم به وجد میومد. ولی داخل شهر پرترافیک و نمیشد  کاری کرد. البته خداروشکر روز اول بابا رضا آویسا خانم رو برد ساحل شن بازی. خوب شد رفت و شن بازی کرد چون با ترافیک روزای بعدش نمیشد جایی رفت.  دختر و پسرمان هم کلهم در حیاط خانه باباحاجی پلاس بودند و همش دور ش...
21 تير 1395

شنبه 12تیر95

سلام به همه دوستان خوبم به گلکان خودم و به هوای گرم تابستان که هر روز گرمتر می شود و طاقتمان طاق تر و مبهوت در این میان که چه کنیم و دقیقاٌ در گرمای ظهر باید به دنبال گلکانم بروم  و بعد آن به دنبال بابا رضا و درمیان فاصله ای است که مجبورم در حیاط مهد منتظر بمانیم تا آنها کمی بازی نمایند تا آقای پدر کارشان تمام شود که بعد ما برویم دنبالشان. البته این خود زمانی است برای آویسا خانم و علی آقا تا کمی بازی بنمایند. علی که کل بازیش به بدو بدو و آویسا هم به کوبیدن کپه خاک مشغول می باشند. آویسا خانم تقریباً کلاس شناشان دوره نخست خودش رو به اتمام رسانده  و دوره جدید در هفته آینده آغاز می شود و فعلاً به شنا دوچرخه تسلط د...
12 تير 1395

احوالات علی کوچولو9خرداد95

  علی کوچولوی ما که این روزا دوران بد شیرین زبونیشه. همه کلمات رو شکسته بسته تکرار میکنه. شخصیت ها رو کاملاً میشناسه از دبا، آگله(غزاله)، نسین(نسرین)، اضا(رضا)، ننس(نرگس که همکلاسی ایشان می باشد و در صبحی که در مسیر مهد بودیم با دیدن ایشان گفت:مامان!ننس)،عمه کبان(ارغوان)، آگاجون(که هر وقت میگه یاد قیلم عروسی به سبک ایرونی میافتم)، عسیس(عزیز)، پاچو، بیشین، باوو(بادوم)،پسی(پسته) و بسیار لغت دیگر که در ذهنم نیست. روز 16 اردیبهشت هم که مبعث بود علی آقا برای اولین بار رفتن سلمانی و موهای مبارک رو اصلاح فرمودند.قابل ذکر است که عین آمار پدرشان سرشان رو یه ربع نگه داشتند تا آقای آرایشگر بتونه کار خودش رو انجام بده. بعدش هم که اومدن ...
9 خرداد 1395

شنبه18اردیبشهت95

هفته ای که گذشت... اینروزهایمان کمی متلاطم است مخصوصاٌ در هفته ای که گذشت. باباحاجی یکشنبه به شمال بازگشتند و مامان حاجی از جهت چکاب با هزار خواهش در تهران ماندند. در وسط هفته به خانه دایی بهزاد رفتیم و سری به مامان حاجی زدیم البته بماند دردسرهای خانه نو عروس و داماد با هزار وسایل تازه و نو و علی کوچولو و دنیایی که برایش باز شده بود و این وسط من و زن دایی مینا و گاهی هم مامان حاجی درصدد مهار شیطنت های آقا بودیم. روز سه شنبه هم قرار بود باباجون و مامان جون تشریف ببرن کربلا یه سری تا خانه آنها هم رفتیم . روز چهار شنبه هم بنده مرخصی گرفتم تا مامان حاجی حداقل یه روزدر منزل ما باشند اون هم با شیطنت های خواهر برادر خانه تبدیل به میدان ...
18 ارديبهشت 1395

یکشنبه12اردیبهشت95

هفته ای که گذشت همش پر از تلاطم بود. دوره فامیلی خانواده آقای همسر، سفر باباحاجی اینا به تهران،مهمونی رفتن به خونه دایی بهزاد و ... شب جمعه رفتیم خونه دایی حسین بابارضا. بچه ها هم کلی با هم حال کردن. آویسا خانوم هم طبق قرار قبلی قرار شد که دختر خوبی باشه تا جایزه بگیره. بعد شام رفتیم خونه دایی بهزاد. علی کوچولو تو راه خوابید. و آویسا خانم هم تو بغل بابا رضا تو خونه دایی بهزاد. خلاصه قراره شام جمعه افتاد ناهار  و من با تمام ناراحتی جسمی و گردن دردی که داشتم ناهاری درست کردم. دایی اینا با مامان حاجی و بابا حاجی اومدن و کلی علی و آویسا بازی کردن. شبش هم باباجون و مامان جون اومدن خونه مون. خلاصه آخر هفته همش به مهمونی گذش...
12 ارديبهشت 1395

شنبه4اردیبهشت95

سلام به همه دوستان و به گل های خودم . اینروزهای ما تنها به گذشت زمان می گذرد . اتفاق خاصی نیافته. همه طبق روال عادی زندگی پیش می رویم. پسرکمان بزرگتر و شیرین تر شده و دامنه لغاتش گسترده تر. هفته پیش از اداره به خانه رجعت کرده بودیم و کمی آساییده بودیم که علی اومد کنارمان نشست و گفت: مامان پاچو منم که کلی ذوق کرده بودم هی می گفتم چی و اونم با یه نازی میگفت پاچو. فعل های که به کار می بره. نییده(نمیده)، منه(مال منه) جدیدا هم رفتیم براش گذرنامه گرفتیم . که بعد دو روز کاری برامون اومد و خیلی تعجب کردم و البته به کمک آقا قاسمی رفتیم پست تحویل گرفتیم. البته بماند درگیری های روزی که رفتیم پلیس +...
4 ارديبهشت 1395

آنچه گذشت عید95

سلام و صد سلام به دوستان گلم. سال نو همه تون مبارک باشه انشاالله سال جدید پر از شادی و تندرستی براتون باشه. کمی خواستم از روزهایی که گذشت و تعطیلات عید بنویسم که هم یادگاری باشد برای گلکانم  و هم درد دلی با دوستان. امسال برخلاف تمام سالهای قبل بعد از ازدواجمان هفته اول در تهران جلوس کردیم که هم بابا رضا تنها نباشد و هم بابا رضا تنها نباشد. تأکید از آن جهت است که تنها همین عامل توقف مان در تهران بود. بگذریم روزهای هفته اول هم خوب بود و هم نه. از آن جهت که سال اولی بود که در تهران مانده بودم و هوای شمال و خانواده و دلتنگی های زنانه. از طرفی خوب به خاطر آقا قاسمی دوست و همسایه عزیزمان که روزهای اول عید رو برامون قشنگ تر کرده بو...
21 فروردين 1395

اندراحوالات این روزهای ما(یکشنبه16اسفند94)

                                              با سلام به همه دوستان گلم و گلهای زیبایشان. این روزهای ما با فراز و نشیب می گذرد. از تمیزکردن و خانه تکانی و روزهایی که کارگر داشتیم تا مریضی و بی حالی من و کمک آقا قاسمی همسایه و دوست عزیزمان که در این روزها خیلی به داد من تنها در این شهر رسیدند و با نگه داشتن علی کوچولو بخشی  عظیم از کارهای ما را جلو بردند. روزهای اسفند برای ما روزهای پر...
16 اسفند 1394

شنبه17بهمن94

هفته پیش مامان حاجی و زندایی مینا اومدن تهران که هم زندایی خرید عروسیش رو بکنه و هم مامان حاجی برا چکاب بره دکتر. تو کل هفته مشغول علی کوچولو بودیم تا اینکه روز سه شنبه اکیپی تشکیل دادیم و رفتیم خونه دایی ایرج. از اونجایی که زندایی ها کل روز در بازار بودن ما هم برای شام لازانیا درست کردیم و دسته جمعی رفتیم خونه دایی ایرج و البته بماند شیطنت های علی کوچولو و آویسا طلا و با چه هولی شام خوردیم و برگشتیم. دامنه لغات پسری هم گسترده تر شده :دایی، عمو، آیین(آرین) روز پنچ شنبه هم بابا رضا با دوستای همکارش ناهار رفته بودن بیرون و من و بچه ها موندیم خونه. عصری که بابا رضا اومد با آویسا و علی رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب براش خری...
17 بهمن 1394